خرید بک لینک
For millions of years, mankind lived just like the animals. Then something happened which unleashed the power of our imagination. We leaed to talk and we leaed to listen. Speech has allowed the communication of ideas, enabling human beings to

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:02

6 می 2004

و امروز.. 6 می 2017..


چ روزی..


برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:02

زندگی کن مرد قد بلند. پیغامت بلند و رسا بود. بگذار زندگی کنم. نباش تا زندگی کنم. و چشم. همونطور که Siri در پاسخ ب دستورات من میگه: Your wish is my command من هم ب تو خواهم گفت. Your wish is my command Sir امر امر شماست. خواسته ی شما حکم من است. هر چه تو بخواهی. هر زنی ک قصد رفتن داشته باشه چمدانی خالی همراه خود داره. چمدون من اگر خالیه بخاطر این بود ک قصد، قصد رفتن نبود و نیست. اما امر امر شما

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

هر شب، منو سارا حرف می زنیم. اون ورژن دیوانه تر و قوی تر منه. مدتی از دوستیمون می گذشت که فهمیدیم روز تولدمون یکیه و از اون ب بعد تمام دیوانگی ها رو تقصیر 7 خ انداختیم. یه نقاش فوق العاده تو دل آلمان. باید راجع ب این دختر کتاب نوشته بشه. راجع ب عشقی ک اونقدر خاصه که نمی تونه مال این خاک باشه. و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند.. و اما تو.. چطور میشه از تو ننوشت؟ عادت می کنیم. تو به سینی

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

سه و بیست و پنج دقیقه ی شب نوشتی: دلم برات خیلی تنگ شده... و صبح ک بیدار شدم خورشید اونجا بود. لابلای شکوفه های صورتیِ بِه. ببین چ بی دریغ می تابی. ببین ب افلاوت گوش میدم و برای یک میلیونمین!!! بار چشمم پر میشه اما راحت نفس می کشم. ببین. هیچ چیز فرق نکرده. هنوز بقول شاعر: فقیر منم ک ندارمت.. تنها فرق ایناست ک می تونم اسمت رو صدا کنم. و توی لحظه و نه آینده زندگی کنم. گفتی مواظبم نبودی.. و نمی دونی

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

و این دنیا هیچ چیز نیست جز جهنمِ زن های عاشق. تنگ مثل دلِ اون زن. داغ مثل آتشی که توی اون دل زبانه می کشه. دنیا برای سارا و ساراها هیچ جایی نداره. لیاقتشون رو نداره. ارزششون رو. و سارایِ بی نظیرم، بخش هایی از "پاییز فصل آخر سال است" رو برات می نویسم... (هر روز، تکه به تکه، چیزهایی از زندگیمان گم می کنیم که دیگر هیچوقت پیدا نمی شوند) (می ترسیدم تکان بخورم و بفهمم بیدارم و انوقت همه ی چیزهایی که د

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

مهربون باش. عشق بورز. خوب صحبت کن. درست رفتار کن. دوست داشته باش. محبت های کوچک. محبت های بزرگ. شکلک های بد ممنوع. حسادت ممنوع. طفره رفتن ممنوع. درست لباس بپوش. ابروهای اهمیت داده نشده ممنوع. موهای زاید ممنوع. گیره ی ترک خورده ممنوع. لبخند. وقت گذاشتن. اهمیت دادن. مرتب بودن. کادوهای کوچک. کادوهای بزرگ ممنوع. شل بودن ممنوع. ارتباط چشمی. نمی دونم ممنوع. نظری ندارم ممنوع. هرچی خودت خواستی ممنوع. معلو

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

اینکه "تو"یی باشه و بشه ازش نوشت، چ خوب و چ بد، دوست داشتنیه. اما.. هرچقدر سرم رو گرم نگه می دارم فکر سارا نمی گذاره. فکر سارا اجازه ی زندگی نمیده، اجازه ی لبخند. و دلم می خواد براش بنویسم. براش بنویسم که تمام دیوونگی هات رو خواهم فهمید، تمام عشق عجیب غریبت رو ستایش خواهم کرد، همه ی خودت ندیدن ها رو تحمل می کنم اما نه! سارا نه! سارا هزاربار نه.. نه به تمام شک هات ب خودت. نه به تمامِ سوال هایی که

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11


بیست و دو فروردین نود و شش. سه شنبه. ساعت هشت شب.

Hello China. Welcome another panda.


برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

هیچ چیز اگر نفهمیده باشم، این رو خوب می دونم ک تا فاکد آپ نباشم این کادر حسی در من بر نمی انگیزه! اند ناو هییر آیم، فاکد اند بلو. از کجا شروع کنم؟ چهل دقیقه ست این لعنتی بازه و نمی دونم از کجا شروع کنم چون هیچ جای مشخصی نداره. هیچ اتفاق مهمی نیست. بیرون همچی درستِ. امروز یعالم خرید کردم. کادوی روز پدر با تاخیر. حتی نگاهم به ورودی فروشگاه چرم مشهد می افته هم چشمام پر میشه، دیگه نمی گم چقدر تو

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

نمی خوام برم پانداها رو ببینم. دلم نمیاد. بدون تو دلم نمیاد. می خوام اولین بار با تو ببینمشون. و این ها رو زمان بهت میده. این ها رو کار روی خودت. این ها رو توقع نداشتن، آزاد گذاشتن. شل کردن. این ها رو شکایت نکردن، مثبت بودن یا حداقل ادای مثبت ها رو در آوردن. صبح ها بدنسازی بعدظهر کار و شب ها پروین اعتصامی می خونم. و هربار کسی می پرسه چطوری؟ میگم عالی هستم. همه چیز عالیه. و تمام مدت چیزی ک سارا

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

حال اینجا رو ندارم اما الانشم سه روز از چیزی ک باید و حتما ازش بنویسم گذشته. از جمعه. و بالاخره نیما رو دیدم. وقتی پیاده شد تا پیتزا بگیره نیلو برگشت طرفم و برای اولین بار با صدایی جدی پرسید: مرین به نظرت چطوره؟ خوبه؟ بهم میام؟ و از ته قلبم گفتم عالیه. بهتر از این نمی تونی پیدا کنی.. و خندید. گفتم دلم می خواد برم ماسال و بردن منو. زوجِ کوچولویِ دوست داشتنی، من رو به بالاترین نقطه ی گیلان بردند

برچسب: نویسنده: ایلیا اسدیان تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:11

صفحه بندی